مـنـو تـو قلبت نـگـه دار
مثل شعله تو زمستون
نزار از تـو دور بشـم باز
بی تو قلبم می شه داغون
مـنـو تـو قلبت نـگـه دار
حـرف مـن یـه التماسه
هیچکسی بجز تو انگار
قلبـمـو نــمـی شــنـاسـه
بازم یه دنیا حرف... ولی هنوز همون حرفای قدیمی!!!
مـنـو تـو قلبت نـگـه دار
مثل شعله تو زمستون
نزار از تـو دور بشـم باز
بی تو قلبم می شه داغون
مـنـو تـو قلبت نـگـه دار
حـرف مـن یـه التماسه
هیچکسی بجز تو انگار
قلبـمـو نــمـی شــنـاسـه
دلم با عشق تو عاشق ترین شد
تمــام لحظه هایم بهترین شد
ولی بی مهریت کار دلـم ساخت
دل تنهـای من تنهـا ترین شد
کاش می شد اشک را تهدید کرد
لذت یک بوسه را تمدید کرد
کاش می شد در میان لحظه ها
لحظهء دیدار را نزدیک کرد
دلِ شـاد آمـدم ، ناشــاد رفتم
چه زود امّا چه زود از یاد رفتم
گلُ تریـاک بودم مـن کـه یـک دم
تو دودم کردی و بر بـاد رفتـم!
از بیژن سمندر
من آن خاموش ِ خاموشم كه با شادي نمي جوشم
ندارم هيچ گناهي جـز كــه از تـو چشـم نمي پوشم
مرا ديوانه مي خواني ، زخود بيگانه مي خواهي
مرا دلباخته چون مجنون ، زمن افسانه مي خواهي
شدم بيگانه با هستي زخود بي خودتر از مستي
نگاهم كن ، نگاهم كن
شدم هر آنچه مي خواستي..
تنها در بی چراغی شب ها می رفتم
.دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود
همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود
.مشت من ساقه ی خشک تپش ها را می فشرد
.لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود
.تنها می رفتم ... می شنوی؟ تنها
من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم
آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند
درها عبور غمناک مرا می جستند
و من می رفتم... می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم
ناگهان تو از بیراهه ی لحظه ها ... میان دو تاریکی... به من پیوستی
صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت
همه ی تپش هایم از آن تو باد چهره ی به شب پیوسته...همه ی تپش هایم
من از برگزیر سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بربایم
دستم را به سراسر شب کشیدم
زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید
خوشه ی فضا را فشردم
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم
میان ما سرگردانی بیابان هاست
بی چراغی شب ها.. بستر خاکی غربت هاست...فراموشی آتش هاست
میان ما "هزار و یک شب" جستجوهاست
با تشکر " سهیلا "
شیشه پنچره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وائ باران
باران پر مرغان نگاهم را شست
سبزی چشم تو دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مرغ سبز تمنایم را
گفت آغاز کسی باش
که
پايان تو باشد......................
سلام دوستان گلم...............
امشب حال عجيبی دارم.خيلي دلم گرفته.نه از كسی و نه از چيزی.نمي دونم حال عجيبی دارم.دلم می خواد حرف بزنم.دلم می خواد بنويسم.اما اين دفعه به جای همه ی اين كارها فقط تايپ می كنم.
آسمان تيره و سياه بالای سرم ياد آور شبهاييه كه به يادش تا نيمه شب می نوشتم.احساساتم و حرف دلم رو
در قالب شعر ، داستان و ...و ... و...
می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم.............
و فقط با نوشتن بود كه آرام می شدم.وفقط با نوشتن بود كه می تونستم دوريشو تحمل كنم و فقط از طريق نوشتن بود كه می تونستم حرف دلم رو بزنم
اما افسوس......................
هرگز حتی غرورم اجازه نداد كه نوشته ها رو نشونش بدم. و امان از اين غرور................
و از دست دادم.از دست دادم آنچه را كه به خاطرش شب را صبح و صبح را شب می كردم. و از دست دادم او را كه تنها دليل نفس كشيدنم بود.و از دست دادم اورا كه همه ی هستی ام در گرو نگاهش بود.و از دست دادم............
و رفت. رفت تا به آرزوهايش برسد و من ماندم.
من ماندم و كوله باری از نوشته...........
كوله باری از شعــــر...........
و نامه هايی كه نوشته شد اما هرگز به دست مخاطبش نرسيد.
و حالا من مانده ام و خاطره ی عشق قديمی.من ماندم و حسرت . من ماندم و افسوس
اما از صميم قلب اميدوارم هرجا هست خوب و خوشبخت و موفق باشه
امشبم يكی از اون شبايی بود كه دلم خواست به ياد او بنويسم
گفت : " دو بخش : 1- كودكی 2- پيری "
پرسيدم جوانی پس چه شد؟
گفت:"با عشق ساخت
با بی وفايی سوخت
با جدايی مرد................"
"دوری دوستی های كوچک را از دل می برد اما به دوستی های بزرگ عظمت می دهد
مانند
بــاد كـــه كـبـريت را خــــامــوش مـــی كنــــد اما شعــله های آتش را بيش تر می كند."
هر لحظـــه لبــم ترانه ی غــم آمـوخـت
هـر روز دلــم درس شـكستن آمــوخـت
پــروانــه ترين عـاشق تـاريخ منم........
اما شده ام اسير شمعی كه نسوخت
شرط عشق هيچ شدن است......
درعشق دودلي وترديد نيست.بي ترديد بايد هيچ شد.عشق ماندن است نه رفتن.بايد بومي اين شهر باشي تا غربت نگيردت. بايد اهل اين ديار بود.يكبار كه رفتي ديگه رفتي.برگشتن بي فايده ست.وقتي به دروازه ي اين شهر رسيدي نبايد بترسي.پشت سرت رو هم نبايد نگاه كني.ممكنه دراطرافت سايه های وحشتناك ببيني ولي فقط بايد به جلو نگاه كني. بايد ازخودت مطمئن باشي.بايد از طرفت مطمئن باشي.وقتي گفت بريم بايد بري.نبايد بترسي
بخشي از رمان "پريچهر"
تا شـود روزی كه می بينـم تو را
مثل گل از شاخه می چينم تو را
تـا بــدانـی تــا ابــد يــار تــوام
مونس و همراه و غمخوار توام
تا ابد ويرانـه ی عشق توام
واله و ديوانه ی عشق توام
اجازه هست كه عشقتو تو كوچه ها داد بزنم
رو پشت بـوم خانـه ها اسمتو فريـاد بزنم
اجازه هست كه هـر نفس تـرانه بارونت كنـم
ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت كنم
اجازه هست كه خنده هات قلبمو از جا بكنـه
بهت بگم عاشقتم ، دوست دارم يه عالمه
اجازه هست بهت بگمكه عشق تو توسينمه
جونم رو هم به پات بدم بازم برای تو كمه
به من بگو ،بگو به من ،بگو منو دوستم داری
بگو كه واسه هوست پارو دلم نمی ذاری
.................................................................................................................................