![]() |
![]() |
|
| بازم یه دنیا حرف... ولی هنوز همون حرفای قدیمی!!! |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 اسفند1387ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
تمــام لحظه هایم بهترین شد ولی بی مهریت کار دلـم ساخت دل تنهـای من تنهـا ترین شد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 دی1387ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
لذت یک بوسه را تمدید کرد کاش می شد در میان لحظه ها لحظهء دیدار را نزدیک کرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 دی1387ساعت 5:8 قبل از ظهر توسط *soheila* |
|
|
چه زود امّا چه زود از یاد رفتم
تو دودم کردی و بر بـاد رفتـم! از بیژن سمندر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 دی1387ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط *soheila* |
|
|
من آن خاموش ِ خاموشم كه با شادي نمي جوشم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 آبان1387ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
ای معنای انتظار يك لحظه بايست................
ديوانه شدن به خاطرت كافی نيست؟؟؟؟؟؟؟ يك لحظه بايست و يك جمله بگو تكليف دلی كه عاشقش كردی چيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 آبان1387ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 آبان1387ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
سلام دوستاي خوبم.
نمي دونم چه جوري شروع كنم تا نوشته ام تاثير داشته باشه.خيلي فكر كردم................... اما به اين نتيجه رسيدم كه هيچي بهتر از اين نيست كه ساده بگم. مي دونيد چند روزه دارم به اين فكر مي كنم كه اگه تقدير اين باشه كه من با يه تصادف يا به هر طريقي به خاطر مرگ مغزي اين دنيا رو ترك كنم ، آيا خانواده ام راضي مي شن كه اعضاي بدنم رو هديه كنند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا حالا به اين فكر كرده بوديد؟؟؟ دوستام مي گن آخه اين فكرا چيه؟ ديوونه شدي؟؟..........................(شايدم حق با اوناست.) اما باور كنيد ارزش فكر كردن رو داره.دلم مي خواد مني كه با زنده بودنم مفيد نبودم لا اقل اگه خدا خواست و لايق بودم با مرگم مفيد واقع بشم.بتونم به چند نفر زندگي بدم.و اين امان رو به اونا بدم كه آبيه اسمان را زيباتر از هميشه ببينند. فكرش رو بكنيد........... چقدر قشنگه وقتي از اون بالا نگاه مي كني و مي بيني قلبت توي سينه ي يه نفر ديگه مي تپه و يه نفر ديگه با قرنيه چشم تو دنيا رو نگاه مي كنه و.......و.........و قشنگ نيست؟ شايد اينجوري يه كمي احساس مفيد بودن بكنم. يه سايتي رو پيدا كردم كه در مورد اهداء عضوِ ِ. يه سري بزنيد.بي ضررره. به حرفام فكر كنيد.مي دونيد هر كدام از ما مي تونه به چند نفر زندگي ببخشه.تازه اگه به مرگ مغزي از دنيا بره. ببينيد توي اين سايت ميتونيد عضو بشيد و بعد براتون يه كارت اهداء اعضا مي ياد.اگه يه زماني دور از جون يه اتفاقي براتون بيفته و روح از قفس تن جدا بشه ، اونوقت اين كارت به منزله ي اينه كه شما راضي به اهداء عضو هستيد. بيشتر توضيح نمي دم.خودتون بريد بخونيد. حتي اگه مثل من فكر نمي كنيد اما سر بزنيد.نكات جالبي داره.به دوستاتون هم معرفي منيد البته من از صميم قلب آرزو مي كنم همه ي شما سال هاي سال با سلامتي كامل زندگي كنيد و براي هيچ كس اتفاقي نيفته.بيشتر وقتتون رو نمي گيرم.يه درد دل ساده بود.گفتم شايد بين شماهم كسي باشه كه اين طور فكر كنه. پس بيش تر معتل نشه.......... دوستتون دارم.به اميد سلامتي همه ي شما. مدير وب لاگ : *soheila* www.ehda.ir بچه ها دعا كنيد من لياقت داشته باشم كه با مرگم به بقيه زندگي ببخشم................ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
دلا شب ها نمي نالي به زاری
سر راحت به بالين می گذاری تو صاحب درد بودی ، ناله سر كن خبر از درد بی دردی نداری بنال ای دل كه رنجت شادمانی ست بمير ای دل كه مرگت زندگانی ست مباد آندم كه چنگ نغمه سازت زدردی بر نيانگيزد نوايی مباد آندم كه عود تار و پودت نسوزد در هوای آشنايی دلي خواهم كزو درد خيزد بسوزد ، عشق ورزد ، اشك ريزد به فريادی سكوت جانگزا را به هم زن ، در دل شب های و هوی كن وگر يارای فريادت نمانده است چو مينا گريه پنهان در گلو كن صفای خاطر دلها ز درد است دل بی درد همچون گور سرد است............... "فريدون مشيری" |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 مهر1387ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط *soheila* |
|
|
شاد بودن هنر است
شاد كردن هنري والاتر ليك هرگز نپسندم به خويش كه چو يك شكلك بي جان شب و روز بي خبر از همه خندان باشم بي غمي درد بزرگي است كه دور از ما باد................ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 مهر1387ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
آن زمان كه مانند پرستويي در آفاق وجودم پر كشيدي ،
چه صميمانه در كنج دلم جا گرفتي ................ حالا محبت را تنها وتنها در گرو چشمان افسونگر تو مي بينم.اي كاش در كنارم بودي تا برگ برگ زندگي ام را فناي تو مي كردم ..................... تا سير نگاهت مي كردم كه جبران لحظاتي را كنم كه آرزوي ديدنت را داشتم...................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
بين روياي شبانه جستوجويت مي كنم
نرگس عشق مني هر لحظه بويت مي كنم برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد اي گل ناز بهاري آرزويت مي كنم............................. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 مهر1387ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
كجاي اين جنگل شب پنهون مي شي خورشيدكم
پشت كدوم سد سكوت پر مي كشي چكاوكم چرا به من شك مي كني ، من كه منم براي تو لبريزم از عشق تو ، سرشارم از هواي تو دست كدوم غزل بدم ، بغض دل عاشقمو پشت كدوم بهونه باز پنهون كنم هق هقمو گريه نمي كنم نرو ، آه نمي كشم بشين حرف نمي زنم بمون ، بغض نمي كنم ببين سفر نكن خورشيدكم ، ترك نكن منو ،نرو نبودنت مرگ منه ، راهي اين سفر نشو نذار كه عشق من و تو اينجا به آخر برسه بري تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه نوازشم كن و ببين عشق مي ريزه از صدام صدام كن و ببين كه باز غنچه مي دن ترانه هام اگرچه من به چشم تو ، كمم ، قديمي ام ، گمم آتشفشان عشقم و درياي پر تلاطمم just for you |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 مهر1387ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
آسمان وقف نگاهت گل من
مانده ام چشم به راهت گل من هر كجا هستي و باشي گويم كه خدا پشت و پناهت گل من |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 مهر1387ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 شهریور1387ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
ازدل پرسيدم عشق را خلاصه كن............
که
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط *soheila* |
|
|
گر با غم رويت نسازم چه كنم؟
با ياد تو گر عشق نبازم چه كنم؟ چون در نظرم تويي فقط صاحب عشق ، گر من به تو اي عشق ، ننازم چه كنم؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط *soheila* |
|
|
سلام دوستان گلم............... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط *soheila* |
|
|
پرسيدم زندگی چند بخش است؟
گفت : " دو بخش : 1- كودكی 2- پيری " پرسيدم جوانی پس چه شد؟ گفت:"با عشق ساخت با بی وفايی سوخت با جدايی مرد................" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
روشن ترين كلمه اميد است ---- ---- ----- به آن اميدوارباش ضعيف ترين كلمه حسرت است ---- ---- ---- آن را نخور سمي ترين كلمه غرور است ---- ---- ---- آن را بشكـن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
"دوری دوستی های كوچک را از دل می برد اما به دوستی های بزرگ عظمت می دهد مانند بــاد كـــه كـبـريت را خــــامــوش مـــی كنــــد اما شعــله های آتش را بيش تر می كند." |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
هر لحظـــه لبــم ترانه ی غــم آمـوخـت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
من انسانی كه می توانستم باشم نيستم.
من انسانی كه بايد باشم نيستم. اما خدارا شكر كه انسانی هم كه قبلا بودم نيستم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
بارالها ، شاكرم ليكن چرا؟
بارديگر قلب من طوفاني است...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
شرط عشق هيچ شدن است...... بخشي از رمان "پريچهر" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
زندگی را دوست دارم با تمام بدی هايش
عاشقی را دوست دارم با تمام بی قراری هايش من می خوام اشكام بفهمند وقتی از چشمام می ريزه تنهايی گرچه كشندس واسه من خيلی عزيزه تو كتاب نوشته: عاشق خيلی تنها خيلی خستس جای بارون بهاری، روی چترای شكستس اما من می گم يه عاشق همه ی دنيا روداره همه ی چترا رو بايد بست وقتی آسمون می باره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
گرچه عمرم نيست مثل عـمــر نـــوح
گرچه صبرم نيست مثل سنگ و كوه گرچه رنگم نيست رنگ نور و ماه گرچه روزم گشته تاريک و سياه گـرچـه در دنـيـــا نـدارم روزگـار تا قيامت می كشم من انتظار تا شـود روزی كه می بينـم تو را |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
اجازه هست كه عشقتو تو كوچه ها داد بزنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط *soheila* |
|
|
يه عشق قديمي اما تازه.....................!!!!!!!!!!!!!
عشقي كه نمي دونم چي بود و كجا بود اما تا به خودم اومدم همه ي وجودم رو تسخير كرده يود. امروز دراينجا و دراين لحظه مي نويسم به ياد اون كسي كه يه روزي همه ي زندگيم بود ، كسي كه همه ي وجودم مسخ شده ي قدرت نگاه او بود. كسي ه همه ي فكرو ذكرم بود اما حالا............. شايد حالا ديگه نه...........حالا مي گم عشق نبود. مي گم عاشق نبودم ، نيستم ، وهرگز نخواهم بود........ نمي دونم ، نمي دونم ، نمي دونم ، ........................ اما يه تجربه : در نهان به آناني دل مي بنديم كه دوستمان ندارند ، ودر آشكارا از آناني كه دوستمان دارند غافليم شايد اين است دليل تنهايي ما................ نظر شما چيه؟؟؟ اين همون چيزيه كه براي من اتفاق افتاد............ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط *soheila* |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
باز هم گله، باز هم شکایت، باز هم بهانه های الکی واسهء عاشق
نبودن،.. باز هم همون حرف های قدیمی! |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|